زندگی یک فرشته

تولد پسر عزیزم که بی شک زیباترین هدیه ی خدا به خانواده ی کوچک ماست، من را بر آن داشت که تجربیات و خاطرات زندگی مان را ثبت کنم. می خواهم خیلی چیزها در خاطرم بماند و روزی برایش بخوانم...

۱۵
اسفند

به نام خدا...


    "ارسلان خان" از دوستان همسرم بود. چهل و دو سه سالی داشت و البته مجرد بود. در دو مدرسه ی بالا شهر تهران، زبان انگلیسی و فرانسه تدریس می کرد، معلم چند موسسه ی خصوصی هم بود. هم زمان با تدریس، کارشناسی ارشد و دکترایش را گرفته بود. خانواده ی مرفه و بسیار محترمی هم داشت.

    مادر و پدر، پسرشان را "آقا ارسلان"! صدا می زدند و اصلا چیزی تحت عنوان "تو"! در ادبیات شان وجود نداشت، همه چیز در "شما" و "ایشان" خلاصه می شد. یادم می آید اولین دفعه ای که به منزل "خانواده ی شهریاری" رفتیم، مبهوت این درجه از احترام و ادب شدم. نه که خودمان "بی ادب" باشیم، نه! یکجورهایی این همه هم مودب نبودیم! با "مهناز" و "نسترن"؛ دو دختر جوان خدمتکار هم بسیار محترمانه برخورد می کردند، همین دخترها چنان مبادی آداب بودند که به شخصه احساس می کردم صاحب هتل سووی (sevoy) معروف لندن ام و حالا در بهترین سوئیت لم داده ام و خدمتکاران مدام می آیند و می روند و خم و راست می شوند، مبادا که کم و کسری ای داشته باشم!!! 

    وقتی تلفن همراه یا منزل زنگ می خورد، اصلا در حضور مهمان ها صحبت نمی کردند! به اتاق دیگری می رفتند و زمانی که صحبتشان تمام می شد، برمی گشتند. خانم معتقد بود:

    "ارج و قرب مهمون از تلفن، خیلی بالاتره! از نظر من که کار خیلی بدیه، مهمونت رو بشونی و خودت سرگرم تلفن بشی!!!" 

خدا را شکر خیالم از این بابت راحت بود، نداشتن تلفن همراه در این شرایط، نعمتی بزرگ محسوب می شد! 

    از اینها که بگذریم، دغدغه ی اصلی آقا و خانم در "ازدواج" همین شازده پسر خلاصه می شد. کاملا واضح بود که به دنبال "گوهری ناب" هستند؛ یعنی خانواده دار درست و درمان، اصیل، خان زاده! پولدار خفن! فرزندان کم - ترجیحشان بر "تک فرزندی" عروس خانم بود، ولی یک درجه تخفیف قائل شده و خانواده های دو و سه فرزندی را هم به لیستشان اضافه کرده بودند!- تحصیلات عالیه و "بر و رو" هم که دیگر "سر جهازی" محسوب می شدند.

    با این تفاسیر، این خانواده را همچون "جویندگان طلا" می دیدم که هر کدام یک الک بدست گرفته، میان رود یا نهری ایستاده و برای رسیدن به یک نخود طلا، حرص می خورند و عرق می ریزند... روزها از پی هم می گذرند و آخرش هم از فرط ناامیدی، الک را محکم به زمین می کوبند و هیچی به هیچی! به قول خانم؛ اندازه ی موهای سرش، دختر نشان کرده بود، ولی دریغ از یک مورد بدرد بخور...

    بعضی مواقع چیزهایی را به عنوان ایراد و عیب می گفت که خدا را شکر می کردم جزو دختران نجبا و خان زادگان پولدار کار درست نبودم! جوری هم در باب این "بی فرهنگی ها" صحبت می کرد که تمام اسم و رسم و اصل و نسب و دودمان آن خانواده به طرفه العینی دود می شد. یادم می آید که یک بار در مورد یکی از همین نجیب زادگان برایم می گفت، گویا "هوشنگ خان"؛ صاحب چندین گاو داری بود و "ملک سیما"؛ دختر عزیز کرده ی خان، به قول خانم شهریاری؛ درس گاو داری!!!-منظورش دامپزشکی بود- خوانده بود و ده من فیس و افاده هم دنبالش می کشاند! خانم صادقانه اقرار کرد:

    "از همون اول نه از این هوشنگ خوشم میومد، نه از "افسر"؛ زنش! دخترشونم که هیچ چنگی به دل نمی زنه، نه ادب و کمالاتی داره، نه اخلاق و برخورد درستی، یکسره موبایل بازی می کنه، همشونم از دم بوی گاو میدن!!!خدا رو شکر نه من دختره رو پسندیدم، نه ارسلان!"

     بعدا هم چند باری در مورد همین خانواده حرف به میان آمد، از حرف هایش معلوم بود که انگار کینه ای عمیق از آنها به دل گرفته، ولی در تمام مدت وانمود می کرد که اصلا برایش اهمیتی ندارند. مدتی که گذشت کاشف به عمل آمد که بله... ملک سیما خانم چنان دست ردی به سینه ی خانواده ی شهریاری زده که اصلا در مخیله ی خانم نمی گنجیده و تا ابد الدهر نه تنها خودش که کل تیره و طایفه ی با اصل و نسبش را ملعون و مورد غضب این نازنین کرده است. 

    خانم هیچ وقت در حضور ارسلان خان در مورد این موضوعات صحبت نمی کرد، تا وقتی که پسرش حضور داشت، از خانه و باغ و کارخانه ها و املاک و دارایی ها می گفت و به محض رفتن پسر، می رفت سر اصل مطلب. البته مهناز؛ دختر خدمتکار هر از گاهی در نبود خانم، از اختلافات او و پسرش می گفت و اینکه آقا زاده دوست ندارد دور و بر این خانواده ها برود، اما مادر گوشش به این حرف ها بدهکار نبود و از آرزوهای دور و درازش برای ادامه ی نسل شهریاری و خون اصیل و اینجور چیزها می گفت. 

    در همین اوضاع و احوال، همسرم مامور به خدمت در شهر دیگری شد. دغدغه های زندگی و اقامت در شهر تازه، آن قدر بود که تا مدتی از دوستان خانوادگی بی خبر بمانم. به گمانم بعد از چهار یا پنج ماه به خانم زنگ زدم تا احوالش را بپرسم. مهناز تلفن را جواب داد و خیلی سریع گفت:

    "خانم، مهمون دارن و نمی تونن با شما صحبت کنن. راستی، آقا ارسلان ازدواج کرد! اووووه... ببخشید، خانم کارم داره، باید برم!"

 خدا را شکر... پس بالاخره قفل این در باز شد و راه، هموار...

    ماموریت همسرم پس از یک سال به سر رسید و ما به تهران برگشتیم. چند وقت بعد، "آقا مهرداد"؛ دوست مشترک همسرم و آقا ارسلان، همه ی ما را برای شام به منزلش دعوت کرد. قرار بر این شد که همراه "آقا ارسلان و بانو" راهی منزل آقا مصطفی شویم. این همراهی به سبب اولین دیدار با تازه عروس، خالی از لطف و هیجان نبود. با آن همه وسواس خانم شهریاری و مخالفت های پسرش، حتما ایشان امتیازاتی داشت که رضایت مادر و پسر را جلب کرده بود.

    دم در ماشین، احوالپرسی گرمی کردیم و به اتفاق سوار شدیم. اسمش را نپرسیده بودم، بعد از چند دقیقه ای سکوت، گفتم:

"شرمنده، اسمتون رو نمی دونم!"

با لبخند گفت:

"خواهش می کنم عزیز! کوچیک شما!!! مهتاب هستم!"

     چند لحظه ای گیج و گنگ بودم، کسی تا بحال خودش را برایم این طور معرفی نکرده بود، اسمش را از یاد بردم، داشتم با خودم کلنجار می رفتم که در جواب "کوچیک شما" چه بگویم! هیچ چیزی به ذهنم نمی رسید، بعد به یاد خانم افتادم، احتمالا عروسش به او هم همین را گفته بود، مثل این بود که "کیت میدلتون"؛ دوشس کمبریج به "ملکه الیزابت" بگوید: "چاکر مامان بزرگ هستم" و یک تعظیم جانانه بکند... خلاصه که دیگر نخواستم به احوالات وانفسای خانم فکر کنم. یکهو به خودم آمدم و گفتم: 

"اختیار داری آبجی، خاک پاتیم!!!"

  • مادر جان
۲۱
بهمن

به نام خدا...


    ۱- مهسا، بی حال و بی رمق، سرش را روی دسته ی صندلی گذاشته بود. تمام مدت کلاس قبلی، دستش زیر چانه، مقنعه اش را تا روی چشمانش پایین کشیده و خوابیده بود، خواب که نه، گیج بود. صبح که دم در مدرسه دیدمش، بدون مقدمه گفته بود:

    "دیشب از درد دندون، کور شدم، اصلا نخوابیدم. دعا کن امروز این امتحان لعنتی زودتر تموم شه، برم یه فکری به حالش بکنم."

    با این وضع و حال، بعید می دانستم بتواند در امتحان شرکت کند. دقایق آخر کلاس، سرم را در گوشش گذاشتم و گفتم:

"برم به میرزا بگم؟ سریع همه چی رو درست می کنه!!! خداییش هر کی نگات کنه، می فهمه بد حالی."

جوابش را نشنیدم، به نظرم رسید که مخالفتی نکرد! زنگ که خورد، وقفه را جایز ندانستم.

    ۲- دسته ی صندلی چوبی کرم رنگ قدیمی مزین به انواع و اقسام نوشته جات را بالا بردم تا راحت تر بلند شوم، هنوز کمرم صاف نشده بود که تیزی میخ زیر دسته، آآآآآه از بیخ و بن وجودم در آورد. قطره اشکی به شکل کاملا ناخواسته، آواز هم صدایی با آه مذکور سر داد و زودتر از آنکه سرازیر شود، آب بینی ام راه افتاد. یعنی یکی نبود به این بینی محترم عرض کند که:

    "بینی جان، ایشون -یعنی من!!!- اصلا و ابدا قصد گریه کردن آگاهانه و خودخواسته نداشتن، اتفاقی از چشمش، یه نیمچه اشکی پایین اومد، شما راحت باش، مشکلی نیست، خودتو به زحمت ننداز!"

    موقع گریه کردن، امانم بریده می شد؛ دستمال کاغذی ها در عوض ناز و نوازش کردن چشمانم، قربانی بینی ام می شدند. این وضعیت نابهنجار بینی، بخشی از آینده ام را دو دستی که چه عرض کنم، ده دستی بر فنا داد! چه بسا می توانستم بازیگر مطرحی شوم که کارگردانان برایم سر و دست بشکنند، ولی نه... بالاخره پیش می آمد که جایی قرار باشد گریه کنم، هیچی دیگر، فاتحه ام خوانده می شد و بیچاره می شدم... حتی به شرایط بدتر هم فکر کرده بودم؛ اگر بخواهند صحنه ی گریه کردن را پنجاه بار بگیرند، آن وقت است که تمام کره ی زمین را آب می گیرد و دودمان بشر بر باد می رود!!! خلاصه که پیشاپیش نه محکمی را به خیل کارگردانان ردیف شده پشت در خانه مان گفتم و خیال خودم، آنها و بشریت را تخت تخت کردم!

    مشکل دیگر گریه کردنم این است که به کرات پیش آمده در میانه ی بی تابی و هق هق کردن ها، خمیازه می کشم!!! که این دیگر از نوبر، چند پله آن طرف تر است. همین چند وقت پیش بود که برای بدرقه ی یکی از آشنایان به فرودگاه رفته بودم، خداحافظی و احساسات بی امان و اشک چشمان و مشکل بینی یک طرف، دو سه خمیازه ی جانانه یک طرف دیگر! البته چنان دستمال کاغذی ها را جلوی صورتم گرفتم که احدی متوجه دهاااااان دره هایم نشد. درد بی درمانی است که باید تا همیشه با آن بسوزم و بسازم...

    ۳- مهسا و من، سوم ریاضی را که تمام کردیم، عزم تغییر رشته را جزم و در یک اقدام انتحاری با تمامی عناوین احتمالی دکتر، مهندس، استاد و پروفسور خداحافظی کردیم و به هنر و تمام متعلقاتش دل بستیم. هر دو در مدرسه ای اسم و رسم دار و ممتاز درس می خواندیم. تقریبا برای خیلی از دوستان و آشنایان و بستگان، پذیرش این تغییر و تحول قابل هضم نبود، اصلا در کتشان نمی رفت که چگونه ممکن است رشته ی بچه درسخوان ها را ول کنیم و "هنر بچه تنبل ها" را بچسبیم! آخرش هم خیلی محترمانه نتیجه گرفتند که:

"اینا توان خوندن ریاضی و درسای سخت رو ندارن، ذهنشون نمیکشه!!"

    حرف هایشان باارزش و مهم بود، البته برای خودشان. نظر و فکر ما هم باارزش و مهم بود، البته برای خودمان! این، راهی بود که می بایست دو سه سال پیش می رفتیم، معطلی و این پا و آن پا کردن، حسرت به دلمان می گذاشت.

    در امتحان تغییر رشته شرکت کردیم و پس از کسب نتیجه ی مطلوب، راهمان را از یک مدرسه ی درجه ی یک به سمت "مدرسه ی بدون درجه"ای کج کردیم، واقعا که مدرسه ی افتضاحی بود! احساس کسانی را داشتیم که از عرش به فرش افتاده بودند، چیزی شبیه حال و روز ورشکستگان... البته خیلی سریع بر شرایط فایق آمدیم و خودمان را جمع و جور کردیم.

    ۴- میرزا خلاصه شده ی "میرزا صادقی"؛ اسم فامیل خانم مدیر هنرستان بود. اولین روزی که مفتخر به دیدن این موجود نازنین شدیم، روز ثبت نام بود. خانم میرزا صادقی؛ لاغر، ظریف و کوتاه بود. حدود پنجاه و خورده ای سن داشت. به محض اینکه متوجه شد ما از "مدرسه ی فلانی" آمده ایم، جلو آمد و کلی تحویلمان گرفت و البته بعد از آن هم همینطور بود. مدتی که گذشت معلوم شد که بچه های مدرسه کلی از میرزا حساب می برند و جرات ندارند دست از پا خطا کنند، چند نفری هم می گفتند:

    "خیلی ازش می ترسیم، کم پیش میاد لبخند بزنه، چه برسه که بخنده، همیشه جدیه و جواب سلام هر کسی رو هم نمیده!"

بعضی وقت ها خنده مان می گرفت، مهسا می گفت: 

"کم مونده جلومون تعظیم کنه!"

    با وجود ما، آن روی سکه ی میرزا عیان شده بود؛ حالا بیشتر لبخند می زد و با بچه ها خوش و بش می کرد. گاهی زنگ های تفریح جلومان را می گرفت و در مورد کیفیت کلاس ها سوال می پرسید!! و اینکه آیا راضی هستیم یا نه؟!!! ما هم صادقانه می گفتیم که همه چیز عالیست و حرف ندارد و بهتر از این نمی شود!! 

    ۵- دم در دفتر که رسیدم، خانم مدیر هم رسید. من را از دور دیده بود، جلو آمد و با لبخند پرسید:

"چیزی شده؟ با کسی کار داری؟"

-: "جسارتا با شما کار دارم!"

-: "جاااااانم عزیزم، بفرما"

-: "ببخشید خانم، مهسا حالش خوب نیست، دندون درد شدید داره، خواستم بپرسم میشه لطف کنید اجازه بدید یه زنگ بزنه به داداشش، بیاد دنبالش؟ واقعا نمی تونه بمونه..."

-: "جدددددی میگی؟؟؟ عه عه عه!! چرا زودتر نیومدی بگی؟؟؟ زود برو بیارش اینجا"

سریع برگشتم و دست مهسا را گرفتم، خندیدم و گفتم: "

    "حتما الان میخواد سرت رو بذاره رو شونه اش، یه فصل گریه کنه!! بعدشم دستتو بگیره، با ماشین خودش ببردت خونه!"

مهسا گفت: 

"دستش رو می بوسم اگه این کار رو بکنه."

    ما را که دید، سریع از دفتر بیرون آمد و به طرف آبدارخانه اشاره کرد، با هم وارد شدیم، در را بست و چفت پشتش را انداخت!!! سماور می جوشید و بوی خیار و گوجه در سرمان پیچیده بود. گمان کردم حتما می خواهد چیزی برای خوردن به مهسا بدهد، او هم اینطور تصور کرده بود، با دستپاچگی گفت:

"خانم، راضی به زحمت نیستم، فقط خواستم زنگ بزنم، مزاحمتون نمیشم!"

کیفش را از زیر چادرش بیرون آورد و در همان حال که دست به داخلش برد، گفت:

"عه عه عه! دختر خوب، چه حرفیه؟! صبر کن!"

    آرام و با احتیاط، پلاستیک تا خورده ای را بیرون آورد، انگار داخلش ساندویچ یا لقمه ای بود. معلوم بود که کیسه ی  فریزر نیست و یک پلاستیک دسته دار بزرگ است! یک لحظه با خودم فکر کردم یک لقمه نان و پنیر یا یک ساندویچ کوچک، پلاستیک به این بزرگی نمی خواهد!!! شده بودیم عین دزدان دریایی که در غاری در یک جزیره ی دور افتاده در حال باز کردن گنجی بزرگ هستند! سه جفت چشم خیره به یک پلاستیک... مطمئن بودم که مهسا اصلا فراموش کرده که درد دندانی هم دارد! دستان استخوانی میرزا با آن رگ های بیرون زده، انگار در حال نوازش کردن کیسه ی پلاستیکی بودند، زمان را به کش بسته بودند، پلک نمی زدیم و گویا نفس هم نمی کشیدیم... بالاخره انتظارها به سر رسید، کیسه را آرام روی میز گذاشت و با دست راست، جسم سیاه رنگی را بیرون کشید... چشمانم از حدقه در آمدند و به دیوار بنفش رنگ روبرویی چسبیدند... یک گوشی موبایل... اندازه ی گوشتکوب... باورمان نمی شد که گوشی را به این شکل باند پیچی کرده بود!!!

    درست است که آن روزها در خانواده ی ما، فقط یک نفر، موبایل داشت و در خانواده ی مهسا، پنج یا شش نفر -خانواده ی بسیار متمولی داشت- ولی این دیگر یک صحنه ی تاریخی بود! به قول کرمونیا: "باااابوووووو... دود از کله مون ورخستاد..." 

-: "مهسا جوووون، شماره بگو تا خودم بگیرم، بگم بیان عقبت!!!"

مهسا به طور کامل در شوک بود، متوجه صحبت میرزا نشد! زدم به دستش و گفتم شماره رو بگو...


حالا که پانزده سال از آن روز می گذرد، کماکان این خاطره برایمان هیجان و تازگی دارد، کلی هم می خندیم...


اولین مواجهه ی بسیار نزدیک من با موبایل؛ "پدیده ی نادر آن روزها" از این خفن تر نمیشد...

  • مادر جان
۱۷
مهر

با یاد خدا...

   

    سال ها پیش که فراوانی آب و باران بود، زمین های کشاورزی، غرق محصول بودند و باغ ها، سرشار از میوه. رسیدگی به مزارع و باغ ها، آبگیری، شخم زدن، نهال کاشتن، برداشت محصولات، درو کردن گندم و جو، علف و یونجه بریدن، کاه بار کردن و... نیروی چند نفر را می طلبید، اینگونه بود که "شاه محمد"، "احمد"، "عبدالله" و پسرش؛ "قدوس"، پا به پای کشاورزان و دهاقین کار کردند و زحمت کشیدند و عرق ریختند.

    شاه محمد/شا ممد، لاغر بود با ریش و سبیل سیاه و چشمان کوچک. کلاه روی سرش را هیچوقت ندیدم که بردارد، از همین هایی که لبه شان بافته شده بود. پیراهن بلند و گشادش را مانند بسیاری از هموطنانش روی شلوار یا تنبانش می انداخت و دمپایی پلاستکی می پوشید.

    صدای خاصی داشت، یک جور عجیبی نازک بود، انگار چیزی، نصف گلویش را گرفته بود و مانع خروج کامل صدا می شد. اوقاتی که بلند بلند صحبت می کرد یا فریاد می کشید، صدایش نازک تر و جیغ تر می شد! در اوج عصبانیت، فاتحه ای به روح صدایش خوانده می شد! دیگر در نمی آمد، یا تنها بخشی از حرف هایش به شکلی نامفهوم و جیغ ادا می شدند و آن مابقی، کلن تصویر بود! در چنین شرایطی، جلوگیری از خندیدن برای برخی شاهدان، سخت و غیر ممکن می نمود...

    وسیله ی رفت و آمدش؛ دوچرخه ی زهوار در رفته ای بود که خورجینی رنگ و رو رفته با یک داس و بیل همراهی اش می کردند. آمدنش را با زنگ های مکرر دوچرخه اش، اعلام می کرد، سگ نگهبان خانه ی اربابی، چالاک و سریع به سمت در ورودی می رفت و صاحب دوچرخه را تا انتهای باغ همراهی می کرد. از کله ی صبح تا نزدیکی های غروب مشغول بود. شاه تر و فرز! هر کاری از دستش بر می آمد، انجام می داد؛ بیل می زد، یونجه می برید، آغل گوسفندان را تمیز می کرد، انگور می چید، کاهگل آماده را بر پشت بام ها می کشید و... صبحانه و ناهارش را در سایه ی درختان کاج می خورد، اندکی استراحت می کرد و از نو دست بکار می شد. نمی دانم چه چیزی در ذات افغان هاست که از هیچ چیزی شکایت نمی کنند. بی گمان ترک اجباری وطن و سکونت در کشوری دیگر -هر چند همسایه و همزبان- و خرج و مخارج زندگی، از خیلی ها آدم دیگری می سازد. شرایط جدید، آدم های تازه می خواهد.

    هرگز خانواده اش را ندیدم و او هم حرفی نمی زد. گمان می کنم هیچکس در مورد زندگی اش چیزی نمی دانست. شا ممد را از یک زمانی به بعد دیگر ندیدم... گم شد... مثل فیلمی که آخرش، معلوم نشد. 

    خیلی کوچک بودم که عبدالله در این حوالی کار می کرد؛ پیرمرد قبراق و پر جنب و جوشی که محاسن بلند سفیدی داشت. صورتش، آفتاب سوخته و تکیده بود؛ نشانه ی واضح کار طولانی مدت زیر آفتاب داغ کویر. ترکیب ریش سفید بلند و چهره ی به شدت تیره ی عبدالله، برای من کوچک بی نهایت ترسناک بود، هر وقت می دیدمش، پشت مادرم قایم می شدم تا زمانی که صحبتش تمام می شد و می رفت! دستار رنگ و رو رفته ای دور سر بی مویش می بست و طرف آویزانش را هم روی شانه ی مخالف می انداخت. گاهی اوقات جلیقه ی تیره رنگی روی پیراهنش می پوشید. شلوارهایش اغلب کوتاه بودند، جوری که ساق پاها نمایان می شدند. موقع راه رفتن، دستانش را در پشت سر به هم قفل می کرد. تا وقتی که هوا گرم بود و خبری از سرما و برف و باران نبود، دمپایی می پوشید و گاهی چکمه های ساق بلند مشکی پلاستیکی. سوز و سرما که از راه می رسید، کفش های فوتبالی بندی؛ مهمان پاهایش می شدند. با جوراب که کلن غریبه بود، سرما و گرما هم برایش توفیری نداشت.

    مثل شا ممد؛ لهجه ی غلیظ و صدای نازکی داشت، طوری که خیلی متوجه صحبت هایش نمی شدیم، این جور به نظر می آمد که صدای زیری فقط بالا و پایین می شد. نمی دانم از اول با خانواده اش به اینجا آمده بود یا آنها بعدن آمدند. هر چه بود، پسرانش را مدت ها بعد شناختیم.

    عبدالله، کارگری می کرد. یار و همراهش؛ یک بیل بزرگ بود. از این زمین کشاورزی به آن یکی می رفت، اینجا نهال می زد و آنجا، علف های هرز را می برید. در باغ سید حسن، آبداری می کرد -آب را در جوی ها هدایت می کرد- و در باغ محمد باقر/ممد باقر انار می چید. خلاصه که دنیایی، لنگ این پیرمرد بود. از همان هایی بود که می گفتند دم مسیحایی دارد، دست و دلش، آبادی و طراوت را به همه جا می پاشید.

    حدود بیست سال پیش، زمانی که به خانه ی جدیدمان نقل مکان کردیم، قدوس؛ پسر عبدالله آمد و در حیاط پشتی، چندین ردیف درخت هلو کاشت. چه دست سبزی داشت! به قدری درختان به بار می نشستند که به قول معروف؛ "شاخه شکن" بودند. از راه رسیدن فصل هلو، خودمان و همسایه ها و فامیل را از چشم انتظاری در می آورد و دل های صابون زده، از عزا در می آمدند و لب و دهان ها، میزبان میوه های نوبرانه ی فصل گرما می شدند. بعدها هم که درخت ها خشک شدند، خودش آمد و بریدشان و زمین را صاف کرد، انگار از اول همین بوده...

    قدوس هم مثل سایر هموطنانش، زحمتکش و پر تلاش بود. از راه کارگری در مزارع و باغات، روزگار می گذراند. تابستان ها سر ظهر، زنگ خانه مان را می زد، می دانستیم که کسی جز او نیست، پلاستیک سبزی خوردنی را به دسته در آویزان می کرد و پیش از رسیدن ما می رفت. هر وقت از او یاد می کنیم، این محبت و مهربانی اش همواره در نظرمان است. بی توقع و چشمداشت، این لطف را در حق ما می کرد، در واقع از سهمیه ای که هر روز می توانست به خانه ببرد، بخشی را سخاوتمندانه برای ما می آورد.   

    عبدالله و پسرش در ایران ماندگار نشدند، نمی توانستند ماندگار شوند، هم نمی خواستند. رفتند، واقعن رفتند، برای همیشه رفتند. در جنگ رفتند...

    زمانی که خبر شهادت قدوس را شنیدم، روبروی جای خالیه درختان هلو ایستاده بودم، به اندازه ی تمام درختان دنیا، جای خالی آن مرد با دستان سبز را حس کردم. 

وسعت این جای خالی هرگز پر نمی شود...

  • مادر جان
۰۸
شهریور

با یاد خدا...

   

    فاطمه/فاطی افغانی با شوهر و سه فرزندش تا جایی که به یاد می آورم، ابتدا در خانه ی مریم؛ دختر فاطمه ملا اکبر زندگی می کردند، بعدها مریم خانم خانه اش را کوبید و یک نو نوارش را ساخت با نمایی از سرامیک های سفید... فاطی هم دار و ندارش را به چند خانه آن طرف تر منتقل کرد، خانه ی حسین جمعه ی خدا بیامرز، دقیقن دیوار به دیوار خانه ی دایی احمد.

    بوی تمیزی و پاکیزگی از این خانه ی نقلی بیرون می زد، جوری بود که دلم می خواست بروم داخل و یک دل سیر بنشینم و هی نفس تازه کنم و پشت سر هم چای بنوشم! ولی خب، همیشه قسمتم این بود که به نگاهی از لای در بسنده کنم و آن نفس تازه کردن ها و چای نوشیدن ها حواله ی هرگز شود. حبیب و عاطفه و عارفه در ایران به دنیا آمده بودند. پسر، کپی بدون عیب و نقص مادر بود؛ هر دو صورت های مینیاتوری با پوست شفاف داشتند. 

    فاطی، خیاطی می کرد، البته مثل مسعود و ماری نبود، بیشتر چیزهای دم دستی می دوخت؛ ملحفه، رو بالشتی، چادر، مقنعه و لباس های ساده. خرج و مخارج زندگی که بیشتر شد، خیاطی را تقریبن کنار گذاشت و در یکی دو خانه ی اعیانی، از صبح تا شب کار می کرد. از چند جایی، سفارش پته هم می گرفت، از خود کرمانی ها بهتر و ظریف تر می دوخت.

    "حاج آقا"؛ شوهر فاطی -حداقل ده، پانزده سال از زنش بزرگ تر می زد-، مرد محترم و بی سر و صدایی بود که در یک کارواش کار می کرد. اگر از دیوار، صدایی در می آمد، از این مرد صدا در نمی آمد. هر چقدر فاطی با همسایه ها و آشناها، گرم و گیر داشت و اهل خوش و بش بود، شوهرش صد و هشتاد درجه متفاوت بود. صبح به صبح، سوار موتورش می شد که خورجینی بر ترکش گذاشته بود و عصرها که بر می گشت، دم در محتویات خورجین را خالی می کرد و اگر آشنایی می دید، لبخند می زد و سرش را به نشانه ی احترام پایین می آورد.

    فاطی و بچه ها از حاج آقا خیلی حساب می بردند، فکر می کنم تمام جذبه و قدرتش را در میدان خانه نشان می داد. منظورم البته این نیست که بد اخلاق بود و یا مثلا دست بزن داشت، نه! می خواهم بگویم از آن دست مردهایی بود که در عین مهربانی و محبت، اختیار دار تام و تمام همه چیز بود و بر امور خانه و خصوصن تربیت بچه ها، نظارت سختگیرانه ای داشت. این را زمانی فهمیدم که فاطی، ناراحت و گریان پیش مادرم نشسته بود و از دوستان حبیب گله و شکایت می کرد و اینکه حاج آقا اگر بفهمد پسرش با چه کسانی می گردد، آب و خون را یکی می کند. حبیب، کارش را ول کرده بود. بنا به تشویق رفقا، چند تایی کبوتر خریده بود و از صبح تا عصر، سرش را به "کفتر پرانی" گرم می کرد. دایی احمد خدا بیامرز که خیلی هوای این خانواده را داشت، اما از بابت این موضوع همیشه شکایت داشت که؛

    "هر وقت میخوام برم رو حیاط، این پسره رو بون-کرمانی ها به جای بام یا بوم می گویند- خونه ی حسین جمعه واستاده و کفترا رو هی میکنه، آسایش ندارم..."

    کم کم، بیرون رفتن و دوره گردی با همان دوستان، مشغله ی دومش شد و بدتر از همه زمانی فرا رسید که دستش، بند دود و دم شد و به این شکل، روزگار سیاهشان کلید خورد. حاج آقا فهمید و از آن به بعد، یک چشم فاطی اشک شد و آن یکی، خون. پسر را در خانه نگه داشتند و اجازه ی حشر و نشر با احدالناسی را نداشت. بدجور معتاد شده بود و ماندن در خانه، برایش حکم عذاب آسمانی داشت. ترک کردن آن مخدر لعنتی، کار حبیب نبود.

    زندگی شان به شکل عجیبی، مثل یک کلاف شده بود، سر نخ را پیدا نمی کردند. دلشان نمی خواست کسی کوچکترین بویی از این ماجرا ببرد، می ترسیدند جا و مکان و کارشان را از دست بدهند. فاطی انگار بیست سال پیرتر شد، گاهی اوقات با مادرم درد دل می کرد، روی حیاط، نزدیک در می نشست، حرف می زد و اشک می ریخت. تصمیم گرفته بودند از این محله بروند، به امید اینکه هوای رفقا از سر حبیب بیفتد. خانه ای در یکی از محلات مرکز شهر پیدا کردند و اندک وسایل معاش را ریختند پشت یک وانت و به امید آینده ای روشن رفتند.

    شمار ماه ها از پنج و شش که گذشت، به دلشوره افتادیم، خدا خدا می کردیم که اتفاق بدی نیفتاده باشد. نشانی خانه شان را هم نمی دانستیم، به تنها شماره تلفنی که داشتیم، مرتب زنگ می زدیم، ولی دریغ از یک جواب... تا اینکه خودش به سراغمان آمد، چقدر از دیدنش خوشحال شدیم... خودش هم خوشحال بود...


حبیب؛ پاک پاک بود! 

زندگی دوباره به این خانواده، روی خوش نشان داده بود...

  • مادر جان
۲۹
مرداد

با یاد خدا...


    زندگی در یک محله ی قدیمی و به اصطلاح پایین شهری، فرصت تجربه و دیدن بسیاری چیزها را برایم فراهم کرده، چه آن زمانی که این محله، پر از باغ و خانه های ویلایی درندشت و کارگاه های قالیبافی بود، چه حالا که مردم و ماشین و موتورها، فوج فوج از سر و کول هم بالا می روند و دیگر کسی مجال رسیدگی به باغات و نشستن پشت دار قالی را ندارد. در بین تمام موارد ریز و درشت و معمول و غیر معمولی! که دیده ام، به گمانم یک مورد، برجسته تر است؛ "افغان های محله" که البته حالا تعدادشان به شدت کاهش یافته است. اگر اغراق نباشد می توانم بگویم من هم در یک "افغانستانک" زندگی کرده ام!

    در هر کوچه و خیابانی، چند خانواده ی افغان ساکن بودند، برخی پر جمعیت و تعدادی دیگر، کم شمار. ریخت و پاش، بی نظمی و سر و صدای زیاد بچه های قد و نیم قد؛ وجوه مشترک دسته ی نخست بودند، و گروه دوم؛ آرام، کم سر و صدا و در تمیزی و پاکیزگی، روی تمام الهه ها و خداوندگاران پاکی و نظافت را در تمام اعصار کم کرده بودند!

    خانه ی "مرحبا و لشکریان" را که می دیدم، همیشه با این سوال اساسی مواجه می شدم که چگونه ممکن است "این همه آدم" در یک خانه با هم سر کنند؟ بخاطر رفت و آمد زیاد، در ورودی همیشه باز بود، پرده ی بی رنگ و حالی به فاصله ی کمی از پشت در قرار داشت، ولی عملن نقش خاصی نداشت و به شاخه ی درختی گره زده شده بود. من و امثال من از سر کنجکاوی سیری ناپذیر، از این فرصت استفاده می کردیم؛ درون خانه را برای لحظاتی می پاییدیم و بعد هم راهمان را می کشیدیم و می رفتیم تا نوبه ی بعدی! داستان این خانه، خیلی مواقع، تکراری بود؛ تعدادی زن، رخت می شستند، یکی دو نفر، خمیر درست می کردند، چند تایی از اینور به آنور می رفتند، کنار حوض کوچک میان خانه، بساط ظرف شستن براه بود، بوی غذا هم که همواره به مشام می رسید. ده دوازده دختر و پسر بچه هم روی زمین و یا آویزان از درختان، مشغول بازی بودند که بی وفقه حرف می زدند و داد و فریاد می کردند. برخی اوقات بازی شان به کوچه می رسید، آن وقت بود که پا برهنه، دنبال هم می افتادند. دور چشمانشان غالبن خط سرمه ی ضخیمی کشیده شده بود که بیشتر مواقع با خاک و اشک و مخلفات دیگر! قاطی می شد، ولی کسی به این موضوع، وقعی نمی نهاد و فردا دوباره همین روال تکرار می شد. اوایل که بچه های افغان را با چنین چشمان عجیبی می دیدم، می ترسیدم! حتی جرات نزدیک شدن به آنها را نداشتم، نمی دانستم که داستان از چه قرار است تا بالاخره مادرم، فرشته ی نجات من از این ترس شد و با گفتن اینکه؛ "سرمه میکشن تا سوی چشماشون قوی بشه و خوشگل تر بشن!" فکر و ذهنم را آرام کرد.

    مرحبا؛ سبزه، ریز نقش و لاغر اندام بود، لهجه ی غلیظی هم داشت. لباس های زرق و برق دار قرمز و بنفش و صورتی با یک چادر مشکی نصفه نیمه می پوشید. با مادرم خیلی گرم بود و همیشه دو تقاضای خاص داشت: "خانه" به جهت اجاره کردن و "تره" برای درست کردن یک نوع غذای خاص و البته تابستان که می شد، خواسته ی سومی هم داشت: "یخ" که با یک پارچ بزرگ از این خانه و آن خانه، طلب این "گوهر عطش سوز" را می کرد. در فریزر ما هم، دو سه کاسه "یخ مرحبا" جا داشت، سر وقت می آمد، قالب ها را در پارچ خالی می کرد و می رفت.

    چند سالی که گذشت، دلش هوای وطن کرد، نمی توانست اینجا تاب بیاورد، با لشکریان و یاران، بار و بنه ی سفر بستند و رفتند... به قدری به او و خانواده اش عادت کرده بودیم، که جای خالیشان بعد از گذشت این همه سال هنوز پر نشده و گمان کنم، نشود. خواهرش البته هنوز همین جاست، هر از گاهی می آید و سلام مرحبا را به ما می رساند... او هم ما را فراموش نکرده است.

    خانه ی "ماری خانم" و خانواده اش به حق یکی از تمیزترین ها در تاریخ این محله ی قدیمی بوده است. خودش و پسر بزرگش؛ "مسعود" خیاط های زبر دست و ماهری بودند که مردم برایشان صف می کشیدند. ماری؛ چشمان بادامی تیره داشت، هیکلی بود با قدی نسبتا بلند. سال ها بعد، عینکی شد و دیگر خیاطی نمی کرد؛ نتیجه ی مدت های طولانی سوزن زدن و خیره شدن به پارچه ها و نخ و سوزن... زن مهربان و خوشرویی بود، از اینهایی که به نظرم هیچوقت عصبانی نمی شد. بارها پیش آمده بود که مدل لباسی را که مادرم برایم سفارش داده بود، چند بار عوض می کردم، تمام تغییرات دلخواهم را کامل گوش می داد، حرفم را قطع نمی کرد و در آخر، لبخند می زد و آرام و شمرده می گفت: "باشه دخترم، همونی میشه که میخوای." غلظت لهجه اش اما به شدت مرحبا نبود.  

    هر دو در اتاق های جداگانه، کار می کردند، پسر در یک اتاق -بیرون ساختمان اصلی که در دالانی کوتاه قرار داشت، در ورودی به این دالان باز می شد، در انتهای دالان، پرده ی تیره رنگ ضخیمی آویزان بود- برای مردان -و گاهی برای زن ها- لباس می دوخت و، مادر هم یکی از اتاق های اندرونی را تبدیل به خیاط خانه کرده بود.

    اتاق کار مسعود، روشن بود و از در و دیوارش، بوی پارچه های نو بیرون می زد. پسر؛ خوش اخلاق و آرام بود، لهجه هم نداشت، فارسی را از خود ما بهتر و شسته و رفته تر ادا می کرد. با مشتری ها راه می آمد و کار خوب، تحویلشان می داد. بعد از مدتی با یک "دختر زیبا" ازدواج کرد. من هم یک بار دیدمش... در یک عصر آفتابی، دختری با موهای بور بلند تابدار و پیراهنی قرمز رنگ انگار از میان ابرها بیرون آمد، آرام و آهسته... گویی نمی خواست کسی صدای قدم هایش را بشنود، "دختر شاه پریان" بود! در عالم بچگی، تصویر من از دختر شاه پریان، همسر زیبای مسعود بود... پس از آن، با وجود اینکه زیاد به خانه شان می رفتیم، دیگر ندیدمش. از خانه هم اصلا بیرون نمی آمد... برای من در حکم گمشده ای بود که فقط تصویرش در ذهنم همیشگی شد. 

    "شوهر ماری خانم"، موهای جو گندمی داشت و مثل همه ی مردان افغان، پیراهن و شلوار یکرنگ می پوشید. آرام و موقر بود. اسمش را نمی دانستیم. مغازه ی چسبیده به خانه را اجاره کرده بود و کار تعمیرات کفش انجام می داد، چیدمان محل کارش، ساده و منظم بود. خودش در انتهای مغازه، روی زمین می نشست و همیشه مشغول بود. حالا که فکر می کنم، می بینم در طی این سال ها، تنها تعمیر کار کفشی که  چنین مغازه و تشکیلاتی داشت، همین شوهر ماری خانم بود! چون تمام افراد هم صنفش را که دیده و می بینم یا دکه ی بسیار کوچکی دارند یا ابزار و وسایلشان را بر یک گاری کوچک می گذارند، یا بر روی زمین می نشینند و بساطشان را پهن می کنند.

    خانواده ی ماری خانم، چند باری از این خانه به آن خانه رفتند، تا اینکه به غیر از مسعود و خانواده اش، همه شان راهی هلند شدند... حیف...

    مسعود همچنان در محله ی ما ساکن است و همچنان برای مردم، می دوزد و می دوزد و می دوزد. اخیرا شنیدم که دخترش را اینترنتی به عقد برادر زاده اش در کابل در آورده است!

نمی دانم آیا شبیه مادرش است؟؟؟ 

حتما برای شوهرش، در حکم دختر شاه پریان است...


ادامه دارد...

  • مادر جان
۱۰
مرداد

با یاد خدا...


    یکی از مصائب همجواری با یک کوچه ی خاکی خلوت -که البته در انتها تبدیل به یک شهر عجیب و غریب با آدم های عجیب و غریب تر می شود- برای خانه ی مادری من این است که افرادی مسئولیت پذیر و با غیرت هر از چند گاهی به صورت نامحسوس و در کمال گمنامی! آستین ها را بالا می زنند و با مهارت تمام، چراغ های هفت هشت تیر برق را سر به نیست می کنند!!! انگار تمام مشکلشان خلاصه شده در نور شبانگاهی این کوچه ی نه چندان طویل! نمی دانم چرا مثلا نور کوچه ی روبرویی یا بعدی یا قبلی، اینقدر اذیتشان نمی کند و فقط و فقط تمام هم و غمشان را صرف این "کوچه ی بی گناه" می کنند. چه بسا کینه یا خصومتی دیرینه نسبت به اینجا دارند و عهد بسته اند که تا آخر الزمان از پا ننشینند و تا روزی که جانی در رگ هایشان است، نگذارند آب خوش از گلوی کوچه پایین برود. زمانی متوجه این آدم های نازنین می شویم که شب هنگام از راه می رسد و خبری از نور و روشنایی نیست، کوچه تبدیل به غار سیاهی شده و قدم گذاشتن در آن، کار حضرت فیل و البته آن "جنابان محترم" می باشد.

    اما موضوع به همین جا ختم نمی شود، خانه ی مادرم دو نبش است؛ از یک طرف با کوچه ی مذکور و از طرف دیگر با خیابان "مرز مشترک" دارد، از قضا تیرهای برقی چسبیده به این دو دیوار، همچون نگهبانانی از دو سو قد علم کرده اند؛ پس به این ترتیب، همه چیز آماده ی یک "دستبرد تمام عیار" است. یادم می آید چند سال پیش، حوالی عید نوروز، بساط خانه تکانی را علم کرده بودیم، پرده های توری سفید با طرح عروس و داماد در میان یک عالم گل را خوشحال و خندان شستیم و روی طناب ها پهن کردیم، فردا صبح که به سراغشان آمدیم تا جمعشان کنیم، فقط طناب های عریان مانده بودند و پرده ها را با عروس و دامادها برده بودند! تا مدت ها فکرم مشغول این اولین پرده های پنجره های بلند خانه ی جدیدمان بود... البته همان قدر که پشت گوشمان را دیدیم، آن ها را هم دیدیم!!! 

    بار دیگر به فاصله ی نه چندان دوری، زودپز خمره ای قدیمی مادرم مورد عنایت جناب سارقی قرار گرفت و به سرنوشت پرده ها دچار شد، چه آبگوشت ها، آش ماش ها و خوراک های عالی دیگری که از دلش در نیامده بود... عطای اینها را هم به لقایشان بخشیدیم و تنها دعای خیرمان را بدرقه ی آن عزیز بزرگوار کردیم، باشد که سعادتمند دو عالم گردد!!!

    از اینها که بگذریم، یکی دیگر از فواید همجواری با کوچه ی شماره هشت برای ما؛ "تماس مکرر با مسئولان و دست اندرکاران اتفاقات برق" است، حالا که کاملا ما را می شناسند، سلام که می کنیم، احوال سایرین را نیز می پرسند و سلام و دعا به همه می رسانند، بعد هم در اسرع وقت کسی را می فرستند تا لامپ ها را تعویض کند. "آقای برقی" گهگاه از همان بالای تیر برق، برایمان دستی تکان می دهد و خوش و بشی می کند و می داند که چند وقت بعد باز هم باید از همین تیرها بالا برود! چه خستگی ناپذیرانی هستیم ما...

    مدتی پیشتر، "عزیزان متولی امر خاموشی کوچه ی هشت"، علاوه بر اینکه هفت هشت چراغ آنجا را مورد تفقد قرار داده بودند، تعدادی از چراغ های خیابان را هم منهدم کرده بودند! ما هم که کوتاه نمی آییم، دست به کار شدیم و با دوستان گرامی متصدی روشنایی معابر، تماسی برقرار کردیم و بعد از احوالپرسی ها و سلام رساندن ها، موضوع را به صورت خلاصه گفتیم و آنها هم به روال همیشه قول دادند ماموری جهت بررسی و نصب چراغ های جدید بفرستند. حوالی ظهر بود و از آسمان، آتش می بارید. زنگ در خانه را زدند، در را باز کردم، آقای برقیه میانسالی با لباس فرم کنار موتوری جلوی در ایستاده بود. حال و احوالی کردیم و سپس گفت:

"[چراغ ها]همشون درست شدن، خیالتون تخت!"

    خیلی تعجب کردم! چون تا بحال -حداقل برای من- پیش نیامده بود که ماموری دم در بیاید و چنین موردی را اعلام کند. همیشه می آمدند و کارشان را انجام می دادند و شب که می شد، ما هم نتیجه ی کارشان را می دیدیم. خلاصه که من هم تشکر گرمی کردم و قائدتا انتظار داشتم که آقای مامور، موتورش را روشن کند و برود که... چنین نشد! فکر کردم حتما کار دیگری هم در آن حوالی دارد، خداحافظی کردم و در را بستم. یک یا دو هفته گذشت و دوباره داستان خاموشی چراغ ها و زنگ زدن ما و آمدن مامور تکرار شد. البته این بار به طور اتفاقی از پنجره ی خانه، جناب مامور را بالای تیر دیدم و به یادش آوردم -همان آقای میانسال- همان یک لامپ را تعویض کرد و پایین آمد، چند ثانیه بعد، زنگ خانه به صدا در آمد، مطمئن بودم خودش است. مثل دفعه ی قبل، کنار موتورش زیر سایه ی درخت ایستاده بود. بعد از سلام و حال و احوال، گفت:

"درست شد!"

-: "همین یدونه رو ظاهرا درست کردید، پس بقیه چی؟"

-:"خااااااانم، همین یدونه لامپ، چهل و پنج تومنه!!!"

با خنده گفتم: "دستتون درد نکنه، ولی شما که از جیب خودتون نمیذارید که فقط همینو تعویض کردید."

 -:"درسته، ولی نمیشه!!! اینم درست کردم، چون به حاج خانم -منظورش مادرم بود- ارادت خاصی داریم!!!"

چند لحظه ای مردد ماندم و گفتم: "صبر کنید، الان برمیگردم" مادرم را در گوشه ی حیاط دیدم و موضوع را تعریف کردم، سر تکان داد و گفت:

"پول میخواد! دو سه باری که اومده، هر دفعه به یه بهونه ای پول گرفته، حالام منتظره!"

بععععععله، پس دلیل انتظار دفعه ی قبلش این بوده!

خطاب به مادرم گفتم: "نکنه به ازای هر لامپی که درست میکنه، یه مبلغی میخواد، چرا واقعا؟؟؟"

اسکناس پنج هزار تومانی را با بغض، کف دستش گذاشتم، خوشحال شد و پرید روی موتور، گازش را گرفت و رفت. 


به اتفاقات برق زنگ زدم و گفتم: "دست مریزاد، فک کنم دست مامورتون با دزدا تو یه کاسه اس!" 

حالا چند وقتی می شود که کوچه ی شماره ی هشت در روشنایی کامل به سر می برد.

  • مادر جان
۲۹
فروردين

با یاد خدا...


    اولین سال اقامتم در کیتو؛ پایتخت اکوادور، جمعیت ایرانی های ساکن در این شهر بسیار کمتر از حالا بود، طوری که بندرت پیش می آمد در خیابان، مرکز خرید، رستوران یا هر جای دیگر به یک ایرانی برخورد کنیم. در طی همان سال، من و دوستم -چند سالی به اتفاق همسرش در اکوادور زندگی می کردند- که اغلب با هم بودیم، خیلی راحت و بی دغدغه با هم صحبت می کردیم... می گفتیم و می خندیدیم... اصلا همین اطمینان که کسی غیر از خودمان متوجه حرف هایمان نمی شود، خیالمان را راحت کرده بود. بعضی اوقات البته صدایمان از حد عادی بلندتر می شد، همین باعث می شد که جماعتی رو برگردانند و خیره خیره نگاهمان کنند. علاوه بر اینکه پوشش و حجابمان برای خیلی ها تعجب برانگیز بود، زبان و نحوه ی تکلممان هم این شگفتی را به حد اعلا رسانده بود!!!

    یکی از همان روزها در مسیر برگشت از کلاس به خانه، تصمیم گرفتیم ابتدا سری به فروشگاه بزنیم و مقداری خرید کنیم. حوالی ظهر بود و هوا هم گرم... فروشگاه کاملا خلوت بود، چرخ دستی ای برداشتیم و در حین صحبت کردن، قفسه ها را برانداز می کردیم. به انتهای یکی از راهروها که رسیدیم، پسری با لباس های تیره در گوشه ای ایستاده بود؛ پیراهنش را روی شلوارش انداخته بود و محاسن کم پشتی داشت، حدودا بیست و دو سه ساله به نظر می رسید. نزدیکش که شدیم، دوستم گفت:

    "عه! چقد این پسره شبیه بچه مذهبییای ایرانه! خداییییییی نگاش کن!" و هر دو با صدای بلند خندیدیم و رد شدیم. خلاصه که خریدمان به اتمام رسید و جلوی یکی از صندوق ها به انتظار رسیدن نوبتمان ایستادیم. مشغول صحبت بودیم که کسی از پشت سر گفت: "سلام خانوما!" برگشتیم و با دیدن روحانی مرکز اسلامی؛ "حاج آقا میر جلیلی"، لبخندی زدیم و احوالپرسی کردیم. مدت کوتاهی از صحبتمان نگذشته بود که همان پسر جوان به ایشان نزدیک شدند و به فارسی بسیار سلیس و شیرین و البته با لهجه ی یزدی! با ما سلام و احوالپرسی کردند!!!

    حاج آقا، "روحانی جدید مرکز اسلامی" را به ما معرفی کردند و البته که ما قبلا با تصور اینکه؛ "این، اکوادوریه و فارسی نمی فهمه!" از خجالتشان به طور کامل در آمده بودیم. 


  • مادر جان
۲۲
دی

با یاد خدا...


بالا رفتن سن حتمی است...

اما اینکه روح تو پیر شود، بستگی به خودت دارد.

زندگی را ورق بزن...

استکان استکان چای را به سلامتی نفس کشیدنت بنوش،

مبادا مبادا زندگی را دست نخورده برای مرگ بگذاری جان دل...

پایان آدمیزاد، نه از دست دادن معشوق است،

نه رفتن یار،

نه تنهایی،

هیچکدام پایان آدمی نیست!

آدمی آن هنگام تمام می شود که دلش پیر شود...

  • مادر جان
۱۲
دی

با یاد خدا...


    سال نود و دو که اولین سال اقامتم در خارج از ایران بود، پر از اتفاقات، خاطرات و روزهای خوش و گهگاه ناخوش بود. ترم دوم اسپانیایی بودم. چهار آمریکایی، یک کانادایی، یک چینی، یک ژاپنی و یک آلمانی؛ جمع همکلاسی های من را تشکیل می دادند. در یکی از جلسات، "گابریلا"؛ استاد کلاسمان- پرسید:

    "تا بحال به چند کشور سفر کرده اید؟" پاسخ های همکلاسی ها، من را تا حدی شوکه کرد؛ یکیشان بیست و هفت کشور را دیده بود، دیگری هجده، نفر بعدی هشت و... ظاهرا تنها کسانی که یک کشور را دیده بودند، _آن هم نه به قصد گردشگردی و جهانگردی_ من و همکلاسی چینی ام بودیم!!! وقتی به گابی گفتم که اینجا، اولین کشوری است که آمده ام، هم خندیدم و هم خجالت کشیدم! سر همین موضوع و دلایلش، صحبت کردیم؛ از سطح درآمد، ارزش پول، هزینه بر بودن مسافرت های خارجی و کلی موارد دیگر. -البته حالا دیگر برای توجیه این موضوع، به چنین دلایلی رو نمی آورم- خب تا پیش از آن، از نظر من؛ رفتن به خارج از ایران و دیدن کشورهای دیگر فقط برای کسانی که درآمد درست و درمانی داشتند و یا به تعبیری؛ "پولشان از پارو بالا می رفت" میسر بود، یعنی خارج رفتن و دنیا گردی را در حد و اندازه ی خودم نمی دیدم!  

    همکلاسی های آمریکایی، کانادایی و آلمانی ام در قالب طرح "مبادله ی دانشجو" (intercambio) به اکوادور آمده بودند. -طرحی که همچنان پابرجاست- به عبارتی در ازای رفتن تعدادی دانشجوی اکوادوری به کشورهای دیگر، دانشجویان آن کشورها برای مدتی مشخص به اکوادور می آمدند. در طی این مدت، ملزم به زندگی با یک خانواده ی اکوادوری بودند، در نتیجه علاوه بر یادگیری زبان، با سنت ها و رسوم و آداب و اخلاقیات جامعه ی اکوادوری آشنا می شدند. مقرری ماهانه ای از طرف دانشگاه مبدا برای این دانشجویان در نظر گرفته شده بود که نه به خود دانشجو، بلکه به خانواده ی اکوادوری داده می شد و آنها هم بنا به میل خود، این پول را به عضو جدیدشان می دادند. تقریبا هر آخر هفته هم از یکی از نقاط دیدنی این کشور دیدن می کردند. برخی ها برای مدت معینی با بومی های اکوادوری زندگی می کردند، فرهنگ غنی سرخپوستان را در ناب ترین شکل ممکن اش درک می کردند و با لذت از این تجربه ی فوق العاده صحبت می کردند. خلاصه اینکه در طول پنج یا شش ماهی که در اینجا می ماندند، تقریبا تمام کشور را می دیدند.

    در مدتی که در اینجا زندگی کرده ام، نظرم نسبت به سفر و دنیا گردی تا حدود زیادی تغییر کرده است. دختران و پسران جوان و حتی خانواده هایی را دیده ام که تنها با یک "کوله پشتی"(mochila) سفر می کنند، در طول سفرهایشان، "کار می کنند" تا خرج و مخارجشان را تامین کنند، برخی با فروش دست سازه های خود کسب درآمد می کنند، عده ای هم با ساز زدن و اجرای نمایش و حرکات آکروباتیک خصوصا سر چهار راه ها!. در مسافرخانه های "ارزان قیمت" اقامت می کنند، غذای ارزان می خورند، عوضش تا می توانند از دیدنی های یک کشور لذت می برند. اصلا هم تیپ و ظاهر آنچنانی ندارند، فکر و ذکرشان دنیا گردی است. سختی ها و مشکلات را به جان می خرند و از ادامه ی سفر باز نمی مانند. شیفته ی امتحان کردن خوراکی ها و نوشیدنی های جدید هستند، مثلا از اینکه در اکوادور "خوکچه ی هندی کباب شده" یا "کویی" بخورند! ابایی ندارند...

    خلاصه اینکه حالا دیگر جهانگردی و دنیا دیدن را مختص یک قشر یا طبقه ی خاص نمی دانم،

    من هم می توانم، اگر بخواهم...

    

  • مادر جان
۰۸
دی

با یاد خدا...


دست روی پیشانی ام می کشم، جای دو زخم کهنه را لمس می کنم. 

یکی را خیلی دوست دارم. خاطره ی دوری را برایم زنده می کند،

زمانی که خیلی کوچک بودم، شاید سه یا چهار ساله... 

سر و صدا بود و، برو و بیا، آفتاب هم حسابی خودنمایی می کرد.

پدرم هم بود؛ با یک کت خاکستری، شاید هم قهوه ای،

دستانش را در جیب های کت گذاشته بود، یقه ی کت را هم بالا زده بود،

با وجود آفتاب، حکما سردش بود.

    چشمانش اما گرم بودند، نگاهش به من بود که پر شر و شور، این طرف و آن طرف می دویدم، فریاد می زدم و می خندیدم، با من می خندید...

    خانه و حیاط ما مشرف به باغ بود... گوسفندی آوردند و به درخت بستند، از بالا می دیدمش، گمان می کردم اگر از روی حفاظ آجری خم شوم و دستم را دراز کنم، می توانم نوازشش کنم... خم شدم و... از بالا افتادم.

من انگار، یک "دیگری" هم داشتم...

    پدر، دستم را گرفت و با هم دویدیم، پله ها را دو تا یکی کردیم، از زیر درختان انار و انگور گذشتیم... دانه های درشت عرق، بر صورت رنگ پریده اش نشسته بود. 

از زمین، بلندم کرد و در آغوشم گرفت. 

اشک می ریخت و خدا خدا می کرد: "خدایا بچه ام رو از تو میخوام، خدایا حفظش کن..."

پیشانی ام زخمی شده بود، خون، صورتم را پوشانده بود... گریه نمی کردم. وجود پدر، آرامم می کرد.

 

سال ها از آن روز می گذرد، جای زخم بر پیشانی ام مانده و...

پدر، نمانده...

  • مادر جان